بزاریدگریه کنم

بگذار گریه کنم ....نه برای تو....؟

برای عشق که مرده

است بگذار گریه کنم ...نه برای تو....؟

برای صداقت که کمرنگ شده است

بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟

برای ارزوها که ازبین رفته اند

بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟

برای غم ها که یکنواخت شده اند

بگذار گریه کنم...نه برای تو..؟

برای محبت ها که ساکت شده اند


انتظار

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

اگه مال من باشی

اگه مال من باشی به آرزوهام میرسم ...

اگه مال من باشی تازه میشم ... مثل بهار

همیشه سبزم و عاشق ... به حقیقت میرسم

چه خوبه دل برای عشق تو باشه بی قرار ...

اگه مال من باشی نفس نفس رها میشم ...

اگه مال من باشی پر میکشم به آسمون

روی دیوار تنت یاس و شقایق می چینم ...

خونه رو گل می کارم تا تو بیای به آشیون

اگه مال من باشی ... وای که چه فکرا میکنم ...!

پیش تو میشینم و سر میذارم رو شونه هات ...

دستاتو میگیرم و همش نوازش میکنم

تا بفهمی که شدم عاشق اون بهونه هات !!!

اگه مال من باشی با هم میریم بازم سفر ...

اگه مال من باشی گم نمیشم تو خاطره

با تو من یاد میگیرم کجا برم که دل باشه ...

نمیذارم یاد تو یه لحظه از یادم بره ...!

اگه مال من باشی نمیدونم که چی میشه ...

من فقط اینو میدونم که دوستت دارم تو رو ...

اگه لایقت باشم ... یه روز بشی مال خودم

رو چشام ... روی سرم ... تو رویا میذارم تو رو ...

اگه مال من باشی ... تو خونه مون خدا میاد ...

با تو حاجت همیشه ی من هم روا میشه ...

اگه مال من باشی خوشبو میشن ترانه هام ...

دل توی چشمای ناز تو بازم رها میشه ...!!!

برای عشق بجنگ امابخاطرش نجنگ

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

برای عشق بجنگ

مي‌خواهم هفتاد سالم كه شد باز بنشينم كنارتو، زل بزنم به چشم‌هاي ميشي رنگت و به حرف‌هاي هنوز شيرينت گوش كنم، دلم مي‌خواهد هفتاد ساله كه شدم با آن دست‌هاي چروكيده و لاغرم با همان وسواس هميشگي ميوه‌اي پوست بكنم و وقتي تو آن را مي‌خوري مزه خوبش را من احساس كنم، دوست دارم به هفتاد سالگي كه رسيدم هنوز يادم باشد تو كي به دنيا آمدي و براي هديه تولدت پيراهني رنگ به رنگ بخرم تا باورم نشود ديگر آن جوان 50 سال قبل نيستي، دوست دارم هفتاد سالم كه شد هفتاد و چند شمع باريك و براق را روي كيك تولدت بچينم و از ته دل آرزو كنم كه آنقدر زنده باشم تا صد و بيستمين شمع را هم خودم روي كيكت روشن كنم، دلم مي‌خواهد به پنجاهمين سالگرد ازدواجمان كه رسيديم باز چشم‌هايم از ديدنت برق بزند و دلم زير و رو شود كه كي مي‌خواهي به خانه برگردي و زرورق طلايي رنگ كادويت را با همان لبخند هميشگي باز كني، دوست دارم وقتي هفتاد ساله شدم تو باز دوستم داشته باشي بيشتر از همه حتي بيشتر از بچه‌ها، دوست دارم هفتاد ساله كه شدم با هم برويم پارك، تو مرا به دوستانت نشان دهي و مثل 50 سال پيش به وجودم افتخار كني، دلم پر مي‌كشد براي هفتاد سالگي‌ام، وقتي ما هنوز عاشق هم مانده‌ايم، وقتي دوري از هم دلمان را به شور مي‌اندازد و وقتي كنار هم هستيم آراميم، چقدر دلم براي آن هفتاد سالگي تنگ مي‌شود...

نمي‌دانم جنس عشق از چيست، اصلا از كدام دنيا آمده و چه التهابي دارد كه كهنه نمي‌شود. نمي‌دانم جرقه عشق كه براي اولين بار مي‌خورد چه شوري دارد كه آرام نمي‌گيرد. ازدواج كردن با عشق و ثابت‌قدم ماندن در عشق تا آخر عمر؛ مفهوم زندگي چيزي غير از اين نمي‌تواند باشد. پس براي عشق بجنگ و براي زنده ماندنش‌از همه چيز بگذر.

ساز زندگي را كوك كن

نه پول، نه زيبايي، نه مقام و نه شهرت هيچ‌كدام در خوشبخت كردن آدم‌ها به پاي عشق نمي‌رسند. عشقي كه مبنايش ديدن و حس كردن خوبي‌هاي شريك زندگي باشد محال است با گذشت زمان اثرش را از دست بدهد و چيزهاي ديگري جايش را بگيرند. كسي كه مثل ما فكر مي‌كند، كسي كه آرزوهايش شبيه ما است، كسي كه در همان دنياي ما سير مي‌كند، كسي كه با غم ما غصه مي‌خورد و با شادي ما خوشحال مي‌شود حتما شايسته عشق ورزيدن است. پيدا كردن چنين آدمي كار سختي است، اما مطمئنا نشدني نيست. براي پيدا كردن مرد يا زني كه درست نيمه گمشده ما باشد زياد هم نبايد آرماني فكر كرد. شايد اين آدم درست كنار ما باشد، اما چون آب و رنگي دلفريب ندارد به چشممان نيايد، شايد او مدرك دانشگاهي نداشته باشد، شايد تمام دارايي‌اش چند هزار تومان پس انداز اندكش باشد، شايد اصل و نسبي آنچناني نداشته باشد و شايد لباس‌هايي كه مي‌پوشد بيشتر از چند دست نباشد، اما مثل ما فكر كند، اما بهتر از هر كس ديگري حرف ما را بفهمد و اصلا شايد او نيمه گمشده‌اي باشد كه همه براي رسيدن به آرامش دنبالش مي‌گردند.

عشق معجزه زندگي آدم‌ها است اما اين معجزه آنقدرها هم كه به نظر مي‌رسد دست نيافتني نيست ولي اگر عشق واقعي پيدا شود ساز زندگي هم كوك خواهد شد.

عاشق شدي، عاشق بمان

چه بد است وقتي مي‌شنوي بيشتر زن و شوهرها دو سه سال بعد از ازدواجشان ديگر همديگر را دوست ندارند، وقتي مي‌شنوي همديگر را تحمل مي‌كنند و حوصله با هم بودن را ندارند، چقدر ناراحت‌كننده است وقتي مي‌بيني براي اين‌كه زندگي‌شان را از هم پاشيده نشود بچه‌دار مي‌شوند تا به قول خودشان همديگر را پايبند زندگي كنند اما اين بچه فقط دردسرهايشان را بيشتر مي‌كند، چه بد است اگر زير يك سقف ماندن تبديل به وظيفه شود يا فقط راهي براي بستن دهان مردم كه نگويند فلاني زندگي‌اش از هم پاشيده، چقدر ناراحت مي‌شوي وقتي مي‌شنوي عده‌اي مي‌گويند زن و شوهرها سال‌هاي اول ازدواج با هم زن و شوهرند اما به مرور زمان خواهر و برادر مي‌شوند و چند سال بعد تنها 2 همخانه، يعني چه بلايي سر آنها مي‌آيد كه ديگر نمي‌توانند همديگر را تحمل كنند؟ آيا خودشان اشتباه كرده‌اند يا ديگران نگذاشته‌اند آنها راه درست زندگي را بروند؟

بعضي‌ها به عشق قبل از ازدواج اعتقاد دارند و بعضي‌ها به عشق بعد از آن، عده‌اي هم اصلا به عشق اعتقادي ندارند پس طبيعي است كه شيوه زندگي هر كدام از اين آدم‌ها بايد متفاوت از ديگري باشد. اما يك زندگي زناشويي موفق فرمول ساده‌اي هم دارد؛ هماني كه تفاهم، درك متقابل و چند اسم ديگر از اين دست دارد. براي ماندن پيش هر آدمي بدون آن‌كه تحملش كني بايد مايه‌هايي از محبت وجود داشته باشد حتي اگر اين آدم يك همسايه، يك همكار يا حتي يك مسافر اتوبوس باشد كه براي چند ساعت قرار است با هم، هم مسير باشيم پس چه رسد به كسي كه قرار است او را در همه بخش‌هاي زندگي حتي خصوصي‌ترين آن وارد كنيم.

براي همين است كه در زندگي اگر عشق نباشد سنگ روي سنگ بند نمي‌شود، زن و مرد بايد بخواهند با هم باشند و باور داشته باشند كه همسرشان بهترين و قابل اعتماد‌ترين دوستشان است؛ دوستي كه مثل هر دوست ديگر ممكن است با او اختلاف نظر پيش بيايد اما هرگز اين اختلافات به از هم پاشيده شدن رابطه‌شان نمي‌انجامد.

شايد نقطه ضعف بسياري از زندگي‌هاي مشترك همين جا باشد يعني نبودن اين احساس دوستي، اين‌كه زن و مرد به هم اعتماد نمي‌كنند و همسرشان را لايق دوستي نمي‌دانند. خيلي از زن و مردها با همسرشان حرف نمي‌زنند.

آنها با احساسات و خواسته‌هاي همديگر بيگانه‌اند و اصلا با هم به گردش نمي‌روند چون در نظر آنها زندگي مشترك چيزي بيشتر از بودن در يك خانه مشترك، خوردن و خوابيدن و صاحب فرزند شدن نيست. اما آنهايي كه زندگي زناشويي موفقي دارند خوب مي‌دانند كه همسر مي‌تواند حتي بهترين مشاور باشد فقط كافي است او را دست كم نگيريم و باور كنيم فكري كه در ذهن او هست نيز محترم است.

عشق جاده‌اي دوطرفه‌ است

نمي‌شود فقط يكي از زن و مرد خوب باشد و تمام و كمال به وظايفش عمل كند و ديگري غافل از همه چيز و همه كس فقط منتظر خوبي ديدن باشد و آن وقت انتظار داشته باشيم چنين تركيبي به ثمر برسد. براي عاشق شدن بايد تلاش كرد و براي عاشق ماندن بايد جنگيد حتي اگر خودمان سد راه خوشبختي هستيم بايد با خودمان درگير شويم و خودمان را بشكنيم تا زندگي آسيب نبيند. اما خيلي‌ها به دوطرفه بودن عشق اعتقاد ندارند، آنها مي‌خواهند شريك زندگي‌شان دوستشان داشته باشد و در خدمتشان باشد و به آنها احترام بگذارد اما خودشان فقط تماشا كنند و هيچ واكنشي كه نشان دهنده عشق باشد از خود نشان ندهند. مسلما اين زندگي سرانجامش هماني مي‌شود كه مردم مي‌گويند يعني يك زندگي سرد و بي‌روح كه شريك عاشق به خاطر اين سردي افسرده مي‌شود و او هم به جاي عشق ورزيدن، راه شريك بي‌اعتنا را پيش مي‌گيرد و نظاره‌گر زندگي‌‌اي مي‌شود كه او و همسرش در آن فقط دو همخانه‌اند. اسم چنين رابطه‌اي هر چيزي مي‌تواند باشد جز زندگي مشترك يعني با هم بودني كه از سر اجبار است و هيچ لذتي در آن نيست.

نه پول، نه زيبايي، نه مقام و نه شهرت هيچ‌كدام در خوشبخت كردن آدم‌ها به پاي عشق نمي‌رسند‌ عشقي كه مبنايش ديدن ‌ خوبي‌هاي شريك زندگي باشد

پس پايبند بودن به وظايف زناشويي از تامين نيازهاي جسمي گرفته تا خواسته‌هاي رواني با تمام خواستني‌هاي عاطفي و احساسي ديگر لازمه عاشق ماندن است. بعضي از زن و مردهايي كه با افسوس مي‌گويند ديگر هيچ حس مثبتي به همسرانشان ندارند همان‌هايي هستند كه اين الفباي با هم بودن را نه ياد گرفته‌اند و نه براي اجرا كردنش تلاشي كرده‌اند در حالي كه فراموش كرده‌اند راز خوشبختي در احترام، سرسخت نبودن و تلاش براي خوشبخت بودن است. شايد اين بدترين تصميم عمرمان باشد كه بخواهيم اختلافات زندگي زناشويي‌مان را با دعوا، توهين و دخالت دادن ديگران در مسائل‌مان حل كنيم. همان اشتباهي كه خيلي‌ها به خاطر جدي نگرفتنش زندگي سرد و تلخي را تجربه مي‌كنند. اگر باور كنيم در زندگي مشترك، احترام معجزه مي‌كند، اگر ايمان داشته باشيم مسائل هر خانه بايد درون همان خانه باقي بماند و اگر فراموش نكنيم كه عشق هم مثل يك نوزاد تازه متولد شده نياز به تيمار و مراقبت دارد آنوقت سرنوشت زندگيمان به جايي نخواهد رسيد كه آرزو كنيم اي كاش هيچ وقت ازدواج نمي‌كرديم.

آهنگ زندگي را بنواز

در زندگي همه چيز متقابل است، اگر احترام بگذاري و محبت كني احترام و محبت مي‌بيني. اصلا وجود انسان‌ها اين‌گونه طراحي شده، پس اگر به خواسته‌هاي هم توجه كنيم و به وجود يكديگر آن‌گونه كه هستيم احترام بگذاريم عشقمان با گذشت زمان سرد نخواهد شد و جذابيتمان براي همسر را از دست نخواهيم داد.

شايد به روزمرگي مي‌افتيم، شايد انگيزه زندگي كردن را از دست مي‌دهيم و شايد هم زياد سرسختي نشان مي‌دهيم ولي بايد بدانيم براي اين‌كه به خوبي و در آرامش در كنار همسرمان زندگي كنيم بايد مهارت‌هاي زيادي داشته باشيم و راه‌هاي زيادي را امتحان كنيم؛ البته اين هرگز به معني ايفاي نقش پدر و مادري ـ به جاي نقش همسري ـ در زندگي يا حتي به معني از خودگذشتگي افراطي و فراموش كردن خود نيست چون در يك زندگي سالم زناشويي هيچ يك از زن و مرد فداي ديگري نمي‌شود.

شايد تلاش براي زنده نگه داشتن عشق از آراسته نگه داشتن ظاهر شروع شود. هر آدمي هر چقدر هم بد سليقه باشد باز ظاهر زيبا و آراسته را دوست دارد. مسلما پوشيدن لباس‌هاي خوشرنگ و خوش مدل همراه با موهاي تميز و مرتب به اندازه كافي برانگيزاننده محبت باشد درست به همان اندازه كه ظاهر نامرتب، دست‌هاي سياه و زبر، دندان‌هايي رها شده به حال خودش و دهاني بد بو براي ايجاد حس منفي كافي است. بي‌شك مردهاي با لباس كهنه، كثيف و موهاي ژوليده هيچ جذابيت ظاهري ندارند همان‌طور كه زن‌هاي نامرتب و بي‌حس و حال با دست‌هايي كه بوي سير، پياز و سبزي مي‌دهد جذابيت ندارند.

البته لازمه اين كار دانستن مسائل مورد علاقه همسر در مورد ظاهر خودمان و احترام گذاشتن به خواسته‌هاي او است پس براي داشتن يك زندگي موفق زناشويي بايد بدانيم كه همسرمان از چه چيزهايي خوشش مي‌آيد و چه چيزهايي را دوست ندارد و ما نيز همان كارهاي مورد علاقه او را انجام دهيم. كاري كه تقريبا بيشتر زن و شوهرها فراموش مي‌كنند تعريف كردن از همسرشان است. بي‌اعتنا بودن نسبت به خوبي‌هاي همسر واقعا به عشق لطمه مي‌زند پس چه اشكالي دارد كه تعريف كردن از همسرمان جزئي از برنامه‌هاي زندگيمان باشد حتي اگر گاهي اوقات قرار باشد در بيان خوبي‌هاي او كمي اغراق كنيم.

عشق جاده‌اي دوطرفه است يعني نمي‌شود فقط يكي، زن يا مرد ،خوب باشد و تمام و كمال به وظايفش عمل كند و ديگري غافل از همه چيز و همه‌كس فقط منتظر خوبي ديدن باشد

نترسيد هيچ‌كس با اين كار كوچك نمي‌شود حتي با بيان غزل‌گونه احساساتمان نسبت به همسرمان نيز چنين اتفاقي نمي‌افتد چون فقط ممكن است به خاطر سرودن غزلي بي سر و ته به خنده بيفتيم. اما آيا شما هم جزو آن دسته از زوج‌هايي هستيد كه فكر مي‌كنيد همسرتان علم غيب دارد و از هر چيزي كه در ذهن شما مي‌گذرد با خبر است؟ اگر اينگونه فكر مي‌كنيد بدانيد كاري ضد صميميت انجام مي‌دهيد چون براي داشتن يك زندگي خوب بايد با همسرمان بدون تعارف در مورد چيزهايي كه دوست داريم صحبت كنيم اين چيزها حتما هم نبايد خيلي بزرگ باشند پس هيچ موضوع مخفي در مورد علايقتان را پيش خودتان نگه نداريد و همسرتان را شايسته شنيدن آنها بدانيد. اما يك كار مهم‌تر را فراموش نكنيد؛ براي اين‌كه عاشق بمانيد و كاري كنيد كه همسرتان هم عاشق شما بماند به او بگوييد كه او را به خاطر وجود چه چيزهايي دوست داريد. پس وقتي به او مي‌گوييد دوستت دارم حتما علت اين دوست داشتن را هم برايش توضيح دهيد.

بخشش داشتن در زندگي هم نبايد فراموش شود هر چند كه اين كار جسارت زيادي مي‌خواهد. پس در روزهايي كه همسرمان اشتباهي مي‌كند يا كمتر به امور ما مي‌رسد بهتر است يادمان بيايد كه هيچ انساني كامل نيست و همسرمان نيز دوست دارد بخشيده شود.

وقت گذاشتن براي همديگر؛ اين معجوني است كه واقعا كارساز است اما فقط خالي كردن برنامه روزانه براي با هم بودن كافي نيست چون بايد براي اين زمان برنامه‌ريزي كرد تا به خودمان ثابت شود كه براي يكي از عزيزترين‌هاي زندگيمان چقدر عشق و احترام قائليم. وقتي زماني را براي با هم بودن خالي مي‌كنيم چه خوب است كه اين وقت فقط براي خودمان باشد تا فراموش نكنيم كه نبايد جزو آن دسته از همسراني باشيم كه بعد از چند سال ديگر حرفي براي گفتن با هم ندارند.

وقتي تمام اين كارها را انجام داديم وقت آن مي‌رسد كه از خود بپرسيم در طول روز چقدر به همسرمان مي‌گوييم لطفا يا متشكرم. بايد باور كرد استفاده از اين واژه‌ها نه تنها به صميميت لطمه نمي‌زند بلكه به خاطر احترامي كه در آنها نهفته است محبت‌ها را بيشتر مي‌كند. اگر اين‌گونه رفتار كنيم حتما به خودمان، شريك زندگيمان و اطرافيانمان ثابت خواهيم كرد كه زندگي زناشويي مي‌تواند بهترين و درست‌ترين تصميم زندگي هر آدمي باشد.

کنارم باش_عکس

گناهم چى بود

چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند .دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند.

پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند.چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد.

قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد.دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد.
احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشند.

زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد.

من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت
نداشته باشم.
گناه من چه بوده است ای خدا؟ چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را
بدهم؟آری گناه من عاشق شدن است .چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشک ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حرکت بودند و به خاطر این راه دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر کرده و غم زده از عشق پر درد !قلبم شکسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی اسیر شد چون عاشق شد .احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در آمد . زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید و عاشق تر شد .آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه و در یک لحظه چشمانم مرتکب شدند . پشیمانم از اینکه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم که عشقی مقدس را به من هدیه کند.
پشیمانم از اینکه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند
! پشیمانم از اینکه دلم را به دلی هدیه دادم که دلم در آن دل اسیر شد پشیمانم از اینکه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد و ناتوان شد.
پشیمانم از اینکه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و کلیدش را
به دست روزگار سپردم .خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران تنهایی بازگردان .میخواهم همان انسان تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان انسانی باشم که برای خود رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان انسان تنها و بی کس باشم.
می خواهم همان قلبی داشته باشم که پاک و بی ریا و ساده باشد
خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاکی هستم ! ، اینک که مرا در این زندان عاشقی اسیر کرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا عاشق کردی و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این زندگی را برایم عذاب نکن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای خوشبختی ها روانه کن ، بیا و ما را مثل دو کبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها کن .

خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ،

خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت از این سیلاب عبور دهم .خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر آنچه که میخواهم برسم.
خدایا اینک که تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و
دوست داشتن عطا کن تا با احساس پاک و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی کنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم .خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم که به ما کمک کنی ، تو که ما را در این سیلاب عاشقی رها کرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی.
خدایا اگر نمیخوای کمک کنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها کنی ، مرا از این
سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم .مرا از عشق جدا کن و مرا همان انسان غریبه و تنها و بی ریا کن …!!!!خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینک که خودت مرا در این دنیای عاشقی رها کرده ای پس تا آخر راه با من باش!خدایا من از تو شکایت دارم که این چشمان ساده را به من دادی! ، اینک که نمیتوانم از تو که اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو که ما را آفریده ای ، به تو که تنها امید مایی ، به تو که کبیر و مهربانی به کسی شکایت کنم ،پس تنها راه این است که در خاکت سجده کنم ، و التماس کنم تو را که به ما کمک کنی ، من شاکی ام از این دنیای عاشقی واز چشمانم ، شکایتم را به چه کسی بگویم ؟ پس مجبورم که در مقابل تو که قاضی دنیایی از چشمانم شکایت کنم !!!خدایا ، یــــا به من کمک کن تا به تنها آرزویم که رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا اینکه مرا از عشق جدا کن و چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق کسی دیگر نشود!

توهم برای من می نویسی..................شاید..........................................دوستم داری یاهمش حرفه.......شاید...............تاعبدمیمونی یااین یه خیاله...............عاشقمی یاعشق فقط یه افسانه قشنگه....................بگوتوهم مثل من مینویسی بگوبگوبگو...............تواین نوشته هارومیخونی.............................................. شاید

 پشت دریاه

قایقی خواهم ساخت ... پشت دریاها شهری است

خواهم انداخت به آب ... که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

دور خواهم شد از اين خاک غریب ... بام ها جای کبوتر هایی است

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق ... که به فواره ی هوش

بشری می نگرند

قهرمانان را بیدار کند... دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتیست

قایق از تور تهی ... مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند

ودل از آرزوی مروارید... که به یک شعله، به یک خواب لطیف

هم چنان خواهم راند ... خاک، موسیقی احساس تو را میشنود

نه به آبی ها دل خواهم بست ... وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب به در می آرند... پشت دریاها شهری است

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران... که در آن وسعت خورشید

به چشمان سحر خیزان است

می فشانند فسون از سر گیسو هاشان... شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

هم چنان خواهم راند...

فقطیه نقاشی.............

نامه4

نامه3

نامه2

نامه1

زانومیزنم ودستانت رامی بوسم........

بزارسربزارم روپاهات

 خداحافظ....................

ارزودارم

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

!!نگـــــــران نباش. . . . . .


" حــــال مـــن خـــــوب اســت!! "

بــزرگ شـــده ام . . . . . .!

ديگر آنقــدر کــوچک نيستـم که در دلـــتنگي هـــايم گم شــوم! . . .

آمـوختــه ام. . . .

که اين فـــاصــله ي کوتـــاه، بين لبخند و اشک نامش . . . . . " زندگيست "

آمــوختــه ام . . . .

که ديگــر دلم براي " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . .

راســــــتي. . . .

دروغ گـــــفتن را نيــــــــز، خــــــــوب ياد گـــرفتــه ام . . .!!

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " . . .خــــــوبِ خــــوب!!!!

خداحافظ نگو.

خداحــــافظ نگو وقتی هنوز در گیــر چشماتم

خداحافــــظ نگو وقتی تا هرجا باشی هـمراتم

تو اون گرمای خــــــورشیدی که میری رو به خاموشی

نمــــی دونی چـــقدر سخـــته شده ســـرده فرامــــــوشی

شـبی که کـــــوله بــارت رو میــون گریـــه می بــستی

یه احساسی به من می گفت هنوزم عاشــــقم هســـــتی

خداحـــافظ نگـــو وقتی هـــنوز در گیـــر چشماتم

خــــداحافــظ نگو وقتی تـــا هرجــا باشی همراتم

چرا حالــت پریـــشونه چـــــرا مایوس و دلسردی

خداحــافظ نــگو وقتی هـــنوزم میشـــــه برگردی

تو یــادت رفته اون روزا یکی تنها کــست میشد

خداحــــافظ که می گفتی خـــدا دلواپست می شد

خداحــــافظ نگو وقتی هنوز در گیــر چشماتم

خداحافــــظ نگو وقتی تا هرجا باشی هـمراتم

اون روزا

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی

میگذرد روزی این فاصله و دوری

میگذرد روزهای بی قراری و انتظار

میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار

و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم