کاش میدانستم چرا با دستانم بیگانگی میکنی چرا نگاهت را از چشمان بی سویم میدزدی کاش میدانستم به کدامین گناه ناکرده میسوزم کاش میدانستم ..........
خوب که می اندیشم همه چیزت اشناست انگار حتی گرمای دستانت هم اشناست انگار بارها به گرمی فشردمشان و بارها عاشقانه فریاد زدم دوستت دارم.........
هر بار که که از عشقت محرومم میکنی مانند کودک ده ساله ای میشوم که بادبادک کاغذی اش در دستان باد رها شده و در سکوت به بالا رفتن به دور شدن ان نگاه میکند گاهی دستان کوچکش را به اسمان دراز میکند و خداخدا میکند بتواند بادبادک کاغذ ی اش را چنگ زند و برگرداند.............